على بن حسين واعظ كاشفى
ديباچه 6
رشحات عين الحيات ( فارسي )
شهرت بود ، بمكتبى ارزنده و آموزنده مبدل شد و در راه تهذيب اخلاق و تصفيهء روح و تنزيه نفس و تلطيف ذوق و تزكيهء باطن و اكتساب مكارم و فضائل و طرد قبائح و رزائل به كار افتاد و در كار « آدمسازى » نه « عالمسازى » خدمتها كرد . همينكه شاهد عرفان ، با قامت دلآرا و چهرهء زيبا و اندام فريباى خود ، هر هفت كرده ، در حجلهء آراسته و پيراستهء شعر و ادب پاى نهاد ، يكباره ، كيسهء چركين گدائى گويندگان را به كاسهء زرين بىنيازى تبديل كرد و در اساس تعقل و تخيل و راه و رسم خدمت و معيشت و سبك و روش بيان و زبان و نوع و طريق مقابله و مواجهء با مظاهر مختلف زندگانى ، دگرگونى و انقلاب پديد آورد . از قياس آثار نظم و نثر سخنوران و نويسندگانى كه در بوتهء تعاليم و رياضات و مشاق مكتب عرفان وارد شده و از لوث غل و غش پاك و پاكيزه شدهاند ، با آثار آنان كه به كلى از سير و سلوك در عالم طريقت و كشف حقيقت و آشفتگيهاى بيخودىآور و مستىپرور آن فارغ و غافل بودهاند ، مىتوان دريافت كه تفاوت كار در كجا و فاصلهء ميان آنها تا چه حد است . ميان ماه من ، تا ماه گردون ، * تفاوت ، از زمين تا آسمانست ! شاعرى ، چون ظهير الدين فارابى كه در نيمهء دوم قرن پنجم هجرى مىگفت : صد قرن بر جهان گذرد ، تا زمان ملك ، * اقبال ، در كف چو تو صاحبقران دهد . نه كرسى فلك نهد ، انديشه زير پاى ، * تا بوسه بر ركاب قزلارسلان دهد . در نيمهء دوم قرن ششم ، يعنى صد سال بعد ، به شاعرى چون سعدى شيرازى مبدل مىشود كه مىگويد : چه حاجت ، كه نه كرسى آسمان ، * نهى زير پاى قزلارسلان ؟ ! مگو ، پاى عزت بر افلاك نه * بگو ، روى اخلاص بر خاك نه ! سخنورى ، مانند حكيم اوحد الدين على بن اسحاق انورى ابيوردى ، قصيدهسراى نامدار قرن ششم هجرى ، با قدرت طبع خداداد و قوت قريحه و استعداد ، شاه زمان سلطان سنجر را ، به قصيدهاى غرا ، مدح مىگويد كه از لحاظ فصاحت و بلاغت الفاظ